تبليغاتX
پوچ
پوچ
فوضولها نیان تو
تاکسی

مسافر تاکسی اهسته روی شونه های راننده زد چون می خواست ازش یه سوال بپرسه

راننده جیغ زد کنترل ماشین رو از دست داد... نزدیک بود بزنه به یه اتوبوس ...

از جدول کنار خیابون رفت بالا ... نزدیک بود که چپ کنه ... اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد

 برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر ردو بدل نشد سکوت سنگینی حکم فرما بود

 تا اینکه راننده رو به مسافر کردو گفت هی مرد!

دیگه هیچ وقت این کارو تکرار نکن من رو تا سر حده مرگ ترسوندی

مسافر عذر خواهی کردو گفت من نمیدونستم که یه ضربه ی کوچولو تورو تا این حد می ترسونه

 راننده جواب داد واقعاّ تقصیر تو نیست

 امروز اولین روزیه که من به عنوان راننده تاکسی دارم کار می کنم

 آخه من ۲۵ سال راننده ی جنازه کش بودم


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 16:3 توسط آنی|
شهریار

سلام 1 شعر از استاد شهریار گذاشتم خیلی قشنگه..

امید وارم خوشتون بیاد.

 

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

که جانم درجوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما

چقدر آخر تحمل؟بلکه یادت رفته بیمانت

چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل باکدامنی

حذر از خار دامن گیر کن دستم به دامانت

تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من

به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی

بمیرم یا بمانم بار خدایا چیست فرمانت؟

شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل

میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت

چه شبهایی که چون سایه خزیدم کنار قصر تو

به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

به گردن بند لعلی داشت چون چشم من خونین

نباشد خون مظلومان؟که می گیرد گریبانت

دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست

امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت

به شعرت شهریارا بی دلان تا عشق می ورزند

نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

دوست عزیز نظر یادت نره


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 15:59 توسط آنی|
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Babak B.O