سلام 1 شعر از استاد شهریار گذاشتم خیلی قشنگه..
امید وارم خوشتون بیاد.
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم درجوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما
چقدر آخر تحمل؟بلکه یادت رفته بیمانت
چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل باکدامنی
حذر از خار دامن گیر کن دستم به دامانت
تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم بار خدایا چیست فرمانت؟
شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل
میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت
چه شبهایی که چون سایه خزیدم کنار قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت
به گردن بند لعلی داشت چون چشم من خونین
نباشد خون مظلومان؟که می گیرد گریبانت
دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت
به شعرت شهریارا بی دلان تا عشق می ورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت
دوست عزیز نظر یادت نره